الشيخ محمد آصف المحسني

229

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

ظلمت شب در گذشت ، صبح سعادت رسيد * قافله سالار شب عزم سفر مىكند هر كه به شب راه رفت ، صبح به منزل رسيد * هر كه به شب خواب كرد ، خاك بسر مىكند اى شدى غرق گناه ، خواب گران تابكى ؟ * چاره درد و تو را ديده تر مىكند اشك بريز از بصر خاصه بوقت سحر * گريه در آن ، نيم شب ، زود اثر مىكند قافله ى مرگ را بين ، كه چسان مى رود ! * سال و مه و روز و شب ، مرگ خبر مىكند هر طرفى بگذرى صوت عزا بشنوى * هر پسرى با فغان ياد پدر مىكند جمله درها ، به شب بسته بود تا بصبح * باز است ، درِذى الجلال هر كه گذر مىكند آخر شب خلوت است ، مقصد هر رأفت است * عاشق شوريده را دوست نظر مىكند هرچه كه هستى بيا ، گرچه كه پستى بيا * توبه شكستى بيا ، دوست نظر مىكند . ( 4 ) سالكى راگفت آن پير كُهن * چند از مردان حق گوئى سخن گفت : خوش آيد زبان را بردوام * تا بگويد ذكر ايشان را مدام گر نِيم ز ايشان ز ايشان گفته ام * خوش دلم كين قصه از جان سفته ام . ( 5 ) درخاك بليقا برسيدم به عابدى * گفتم مرا به تربيت از جهل پاك كن